تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد!

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده ودفتر جایی
دل که آیینه شاهی ست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
کرده ام توبه دست صنمی باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کزوی و جام می ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

*                  *                      *

دل بردي از من به يغما اي ترک غارتگر من
ديدي چه آوردي اي دوست از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتي چو تير و کمان شد از بار غم پيکر من
مي سوزم از اشتياقت در آتشم از فراقت
کانون من هسته من ، سوداي من آذر من
من مست صهباي باقي زآن ساتگين رواقي
فکر تو در بزم ساقي ذکر تو رامشگر من
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سيه دوخت
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من
گبر و مسلمان خجل شد دل فتنه آب و گل شد
صد رخنه بر ملک دل شد ز انديشه کافر من
شکرانه کز عشق مستم مي خوارم و مي پرستم
آموخت درس الستم استاد دانشور من
سلطان سير و سلوکم ، مالک رقاب ملوکم
در سودم و نيست سوگم بين نغمه مزمر من
در عشق سلطان بختم ، در باغ دولت درختم
خاکستر فقر تختم ، خاک فنا افسر من
با خار آن يار تازي چون گل کنم عشقبازي
ريحان عشق مجازي نيش من و نشتر من
دل را خريدار کيشم ، سرگرم بازار خويشم
اشک سپيد و رخ زرد سيم من است و زر من
اول دلم را صفا داد وآئينه ام را جلا داد
وآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من
تا چند در هاي هويي اي کوس منصوري دل
ترسم که ريزند بر خاک خون تو در محضر من
بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل
چون مي تواند کشيدن اين پيکر لاغر من
دل دم ز سرّ صفا زد کوس تو بر بام ما زد
سلطان دولت نوا زد از فقر در کشور من

،٪            ٪             ٪

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:4 توسط آشنای غریب و تنها |


تو هنوزم سر سختی و صبور. منم به این دلخوشم . یعنی این خصلتت خیلی کمکم کردو فکر نمی کردم این قدر مقاوم باشی. ممنونم ازت. من کمکت می کنم. می تونی رو نیروی منم حساب کنی.
این جوریم فکر نکن که من گله نمی کنم و همه چی رو تو خودم می ریزیم. من ازت دلخوری ای ندارم. فقط بعضی وقتها تو این چند روزه یکم گله مند بودم که بهت گفتم. اگر نه هر وقت که ازت ناراحت باشم می گم. و انتظار متقابل دارم که بگی.
راز دلتو وقتی نگه دار که بدونی کسی نیست که به حرف دلت گوش کنه. ولی وفتی که می دونی یه نفر هست که مثل خودته و بیشتر از خودت برات دلواپسه باهاش بخندو گریه کن. منم مثل تو بودم ولی الان اون یک نفرو پیدا کردم و همه چی رو بهش میگم. زندگی تو مال منم هست . نمی خوام تو زندگی مون چیزی مشترک نباشه.محکمتر و صبورتر از قبل باش. راهی که قبلاَ یه نفره واسه دل خودت می رفتی رو حالا دو نفره واسه دل هم می ریم. یه همراهم داری که تنهات نمی ذاره.
در نبرد بین روزهای ست و آدم های سختدلتنگی مال آدمهای عاشقه. مهم اینه که باهاش کنار بیای و نذاری تو رو زمبن بزنه. مرد روزهای سخت باش. تو این روزها هست که آدمها محک می خورن. مطمئنم که تو پیروز می شی و یه روز به همه می گم این کسیه که من براش می مردم الگوی من بود.. این آدمهای سخت هستند که می مونند نه روزهای سخت.

همیشه باهاتم. تا آخر خط که امیدوارم و مطمئنم که آخری وجود نداره.

هیچ وقت رفتن آدما همیشگی نیست

درداتو به من بگو. خودم برات می میرم. درد آدما گفتنی و حل شدنیه. نه موندنی. مشکلتو بهم بگو. اگه دردتو دوا نکردم و حل نشد لا اقل می دونی که با هم یک درد مشترک داریم.

وقتی می بینمت و کنارتم احساس می کنم هیچ نیروئی تو این دنیا نیست که جدامون کنه(اینو من زده بودم)
 
آشنای من،
حرفاتو مستقیم بگی بیشتر اثر می ذاره تا توی اس ام اس یا نت. وقتی ببینی و بگی, خیلی قشنگتره تا اینکه نبینی و بگی. چون اینجوری با چشات می تونی بفهمی که طرفت چه حالی داره و چه جوری می شه وقتی این حرفها رو می شنوه. حالتی که فقط تو چشاش و نگاهش وجود داره و تو حرفاش پیدا نمی کنی. می تونی تو چشاش زل بزنی و حرفاتو بگی. خیلی راحت. چون دوسش داری . چون حرف دلته و هیچ وقت نمیتونی تودلت نگه داری. به خاطر دوست داستن و عشقت حرفاتو بگو.
مطمئن باش اشتباه نمیکنی و علاقه ها بیشتر می شه..
اصلاً خودت فکر کن ببین اس ام اس اولین روزت و حرفی که زدی سخت تره یا این حرفایی که بخوای رو به روم بگی.
 
تو فقط و فقط و فقط و فقط و فقط و فقط و فقط و فقطططططططططططططط، جوجوی منی
 
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

اینارو نوشتم که بخونی و بفهمی چرا نمی تونم باور کنم.چرا هنوز امید دارم که یه روزی برگردی و

این عشق رو از سر بگیری.اینارو نوشتم که بدونی چرا خیال پرستم.

آخه کی باورش می شه همه ی این حرفا . . .

امکان نداره.به مولا علی قسم که از همه برام عزیز تره این حرفا دروغ نیست.ك(!!!ooooommm

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:23 توسط آشنای غریب و تنها |


در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهد لحظه لحظه ی خویش را

برای این همه نا باور خیال پرست

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:42 توسط آشنای غریب و تنها |


شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.

احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.



از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .



پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.



باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،



قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.



چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .



حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.



جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.



قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو
 

شاعر میگه:
                            
   گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

                                                         ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم. . . !

دیگه اینکه:

                                     آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرمو عمرمو می گیرم ازت!

!   !   !

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

.

.

.

.

بگو اگرچه به جائی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

 

کی گفته دل به دل راه داره؟

من می گم نداره یعنی نداشت!

اگه شماها فقط شنیدین

اما من دیدم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:6 توسط آشنای غریب و تنها |


طرب افسرده کند دل چو ز حد در گذرد
آب حیوان بکشد نیز چو از در گذرد
من از این زندگی یک نهج آزرده شدم
گر چه قند است نخواهم که مکرر گذرد
آه از آن روز که بی کسب هنر شام شود
وای از آن شام که بی باده و ساغر گذرد
لحظه‌ای بیش نبود آنچه ز عمر تو گذشت
آنچه باقیست به یک لحظه‌ی دیگر گذرد
عاقبت زیر دو خط جمع شود از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد

اسیر بند محبت گرفته خو به غمت
چنان که سینه سپردم به خنجر ستمت
نباد جای تو خالی میان خاطره‌ها
همیشه بر دل من باد سایه‌ی قدمت
مرا به وصل و به هجران سر تمنا نیست
سر رضای توام تا کی کند کرمت
در آتش دلم ای چشمه‌ی امید بجوش
که جان و دل نسپارم به چشمه‌سار غمت
به مهر و آشتی‌ات خسته‌خاطرم چه کنم
ز فتنه‌های زیاد و به لطف‌های کمت

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در این مدرسه استاد مرا
آنچه می‌خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد
آنچه بیزار از آن بود دلم داد مرا
دل من پير شد از بس که جفا ديد و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا
غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ
دید و سنجید و پسندید و فرستاد مرا
در دلم ریخته بس برسر هم غم سر غم
دل مخوانید خدا داده غم آباد مرا
یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد
کاشکی مادر ایام نمی‌زاد مرا

خداوندا مرا شاید امتحان کردی
که در دنیا رهایم بی ‌هم‌زبان کردی
اگر دردم دادی توانم ده
گران‌بارم صبر گرانم ده
به خاکت افتادم امانم ده
چه خواهی از من ای غم
چه طرفی از هستی بردم
که می‌بندی راهم هر دم
خداوندا سوزی به جانم ده
دلی فارغ از این جهانم ده
به خاک افتادم من امانم ده

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:21 توسط آشنای غریب و تنها |


لحظه ها خاطره اند

زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست !

رنجور از بند رهایی در غربت زمین،تنها و غمگین در" خلوت جمعیت خلق" می گردم و بریده از هر پیوند ، به بی پناهی افتاده ام . نسیمی که دمادم در من می وزد ، همه ی آشیانه ها را از بازوی شاخه ها به زیر افکنده است و زلزله ای در من افتاده است که همه ی سقف ها را بر روی خاک فرو ریخته است..

                                                                                                                  

دکتر علی شریعتی(دکتر کمکم کن!)

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:26 توسط آشنای غریب و تنها |


محبوب ترین دنیای من!

 

نمی دونم که تموم بغض صدام و اشک هام توی عمق

 

این نوشته جا می گیره یا نه اما بدون

 

این اولین باره که دارم با اشک برات می نویسم.

 

 

من از یه شکست نمی آیم

 

من از یه بازیه کهنه ی عاشقانه نمی آیم

 

من از تو به سوی تو می آیم

 

دارم به سیمرغ می رسم دارم رنگ می زنم به تموم افسانه هایی که

 

واسه خیلی آدما فقط یه جور بازی و قصه ی

 

سرگرم کننده است.

 

هق هق صدام اگه تو تمام این خط ها جا می شد و اشکام

 

جا خوش می کرد تو بطن این نوشته ها

 

 سیل تو رو می برد با خودش

 

طوفان می شد!

 

نمی دونم این پریشونی واسه چیه؟

 

از کجاست؟

 

فقط می دونم که بیشتر از همیشه دل در به درم

 

بهانه ات رو می گیره...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:23 توسط آشنای غریب و تنها |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:11 توسط آشنای غریب و تنها |


من از تو دل نمی برم

اگرچه از تو دلخورم

اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام

منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام

تو در سراب آیینه شبانه خنده می کنی

من شکست داده را خودت برنده می کنی

نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

                                       گاهی می خوام فریاد بزنم اما حلقومم بسته است

                            افسوس که سکوتم دلگیرت می کند.

                                   آنچه را در دل دارم به دستان بی رحم سرنوشتی می سپارم که دنیایم

                 را گرفت در قبال یک عشق !

معامله ی پر سودی است حتی اگر . . !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:32 توسط آشنای غریب و تنها |


 واضحه. . .!

میخواهم تمام دل تنگی هایم را در فنجان قهوه ام بریزم

تا بدانی اگر میخوابی بر خیال نرمم

من تمام دل تنگی های تو را یک جا ؛ سر می کشم

و آنگاه

باران؛ سیاهی چشمانم را قلقلک می دهد

نو که شدم

نامه ای می نویسم برای تمام رویاهای با تو بودنم

و صدایت که از دور؛ نوازش دل کوچکم بود

.

دل تنگی ام که تمام نمی شود مثل فنجان قهوۀ شکستۀ روی میز

نمیخواهم خاطرۀ خیال نرمم را بشکنی

.

انگار درچاه آبی افتاده ام و هیچ کس صدای مرا نمی شنود

همه جا پر شده از غبار آیینه ها

و دلتنگی من که هر روز بیشتر می شود

.

کاش دل تنگی ها؛ مثل شاخه گل های سرخ

روزی پژمرده می شدند

ولی

اگه گل های سرخ هم پژمرده شود

باز هم خاطره اش باقی است

. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط آشنای غریب و تنها |


سبب منم که می شکنم

 اما حرفی نمی زنم

اگه هیچ کس برام نموند

واسه اینه که سبب منم

 

کاش بدونی ماتم دنیام

بی تو فقط گریه می خوام

کی میدونه این حسرتا

چه کرده با روز و شبام

تو زندگیم یه دنیایی

یهکابو سم تو رویایی

یه پاییزم تو بهاری

من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه می دونی

نه دردمی نه درمونی

به چه امید می خوای باشی

به پیش دردام بمونی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:8 توسط آشنای غریب و تنها |


 

پشت این پنجره حرفی دارم

با تو ای ماه که  آن بالایی!

حرف من از گل مهتاب تو نیست

حرفم این نیست که تو زیبایی!

 

 

حرفم این است که من تنهایم

هیچکس نیست به فکر غم من

پشت این پنجره از آن بالا

باش همصحبت من همدم من

 

 

لحظه ای از لب آن ابر بیا

روی این فرش نشین

لحظه ای دست بکش بر سر من

لحظه ای همدم من باش همین!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:59 توسط آشنای غریب و تنها |


به نام او به یاد او برای او

تا که بودیم نبودیم کسی          کشت ما را غم بی همنفسی

حال که رفتیم همگی یار شدند     مونس و یاور و غمخوار شدند

قدر آیینه بدانید تا که هست     نه در آن وقت که افتاد و شکست

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط آشنای غریب و تنها |


 

همیشه آن کسی که می ماند بیشتر از آن کسی که رفته است درد می کشد ؛ درد فراق ؛ درد تنهایی ؛ درد نبود


 

 

از اینکه خسرو شکیبایی عزیز برای همیشه از میان ما پر کشید تا ته دلم سوخت . . . خسرو شکیبایی در سریال خانه ی سبز بخشی از زندگی کودکی ها و نوجوانی های من را رنگ و آب می داد


 

 

حرفهایش ؛ صدایش ؛ نگاه اش و آن بازی تاثیر گذاراش تا روح من را نوازش می کرد


 

در آن دوران که تازه گوشهایم با خنده و گریه ها آشنا شد ؛ با تماشای سریال خانه ی سبز کم کم به جادوی هنر پی می بردم ، جادویی که می توانست از پشت شیشه های تلویزیون ها و از روی برگهای کتابها با مردم دوست شود و با آنها همراه باشد

دوست دارم گریه کنم ؛ اشک بریزم

یک دانه اشک برای به یاد آوردن گذشته هایم ویک دنیا اشک برای نبود هنرمندی دیگر

دوستان ؛ از شما می خواهم برای آرامش روح مرحوم خسرو شکیبایی فاتحه ای بخوانید بی شک جای ایشان تا همیشه در سینما و تاتر ایران خالی خواهد بود و نام ایشان در ذهنها تا ابد جاودانه خواند ماند


 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:19 توسط آشنای غریب و تنها |


خداوندا! سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک تا آنچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم ....

سخنی از دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:16 توسط آشنای غریب و تنها |


This poem was nominated poem of 2005 for the best poem, written by an
African kid.........amazing thought!!!

When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black..

And you White fella,
When you born, you Pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you Blue,
When you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray..
And you calling me Colored ??

Sunny Global

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:2 توسط آشنای غریب و تنها |


خسته ام دستم بگیر بار دگر. . .

       راه را هموار کن راه دگر . .

سوخته از دوریت جان و جگر. . .

        با لطافت در من خسته نگر . . .

 این منم در عشق تو بی همسفر . . .

       دستم بگیر راهم ببر . . .

من از طراوت بی خبر . . .

     با خنده ای جانم بخر . . .

 ای راهبر ای دستگیر . . .

 من را به همراهت ببر . . .

 عشقم بده جانم بخر  . .

تقدیم به تو که دنیای منی

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:6 توسط آشنای غریب و تنها |


مردان بيشتر مواقع كارت تبريكي را انتخاب مي‌‌كنند كه روي آن جملات صميمانه، عاشقانه و دوست‌داشتني‌تري نوشته شده باشد! شايد اين انتخاب آنان به اين دليل است كه هم‌حرف دلشان را به همسرشان به نوعي زده باشند و هم اين‌كه ديگر روي آن كارت تبريك، جايي براي نوشتن جمله‌اي از جانب خودشان با دست‌خط خودشان وجود نداشته باشد!
جالب است نه! ولي باور كنيد كه واقعيت دارد و هميشه اين موضوع ذهن خانم‌ها را به خود معطوف داشته است.
پس، خانم‌ها يادتان باشد كه «مردان براي شكار به تكامل رسيده‌اند، نه براي صحبت كردن!» خانم‌ها يادتان باشد كه «خريدن يك هديه يا يك كارت تبريك براي مردان اصلا كار سخت و دشواري نيست، بلكه آنچه مهم است اين‌كه آنها از نوشتن جملات عاشقانه بر روي آن به نوعي بيزار و گريزانند!» خانم‌ها يادتان باشد كه «اگرچه مردان حرف دلشان را شايد به شما نگويند، ولي اين به معناي اين نيست كه شما برداشت منفي‌گرايانه در ذهن خود، نسبت به همسرتان خلق نماييد. بدانيد كه آنان سرشت و طبيعت وجودشان چنين است. به عبارتي اين موضوع از گذشته و ديرباز تا به امروز بوده و از اكنون تا آينده نيز ادامه خواهد داشت. پس اصلا نگران و ناراحت نباشيد.»

استاد محمدعلي بهمني:

آن سان كه مي‌خواهد دلت با من بگو آري
من دوست دارم، حرف دل را بر زبان اي دوست!

و به قول سهراب سپهري: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد!»

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:1 توسط آشنای غریب و تنها |


 يكي از مسائل و ديدگاه‌هاي رايج در روابط بين همسران كه هميشه از گذشته تا به حال وجود داشته، اين بوده و هست كه:
چرا مردان نمي‌‌توانند به طور درست و صحيح حرف بزنند؟!
البته نمي‌‌خواهيم مردان را با اين پرسش زير سئوال ببريم ولي تحقيقات و پژوهش‌هاي روانشناسي اين مقوله را به اثبات رسانده كه اساسا مردها نسبت به زن‌ها آن‌گونه كه مي‌‌بايست درست صحبت كنند، نمي‌‌توانند و به همين دليل باعث شده روانشناسان از ديدگاه‌هاي گوناگون به بررسي اين رويكرد بپردازند. براساس پژوهش‌هاي انجام شده اينچنين برمي‌آيد كه هزاران سال است كه مي‌‌دانيم مردان در مقايسه با زنان، هم‌صحبت‌هاي خوبي نيستند! دختربچه‌ها نه تنها زودتر از پسربچه‌ها شروع به حرف زدن مي‌‌كنند، بلكه دامنه لغات و واژه‌هاي يك دختربچه سه ساله تقريبا دو برابر يك پسربچه هم‌سن و سال اوست! همچنين حرف زدن آنها نيز صددرصد قابل فهم و درك است. اين مقوله‌اي است كه تحقيقات روانشناسان و گفتاردرمان‌گران نشان مي‌‌دهد. حال براي توضيح بيشتر سعي داريم كه اندكي از ديدگاه فيزيولوژي مغز به اين مقوله بپردازيم. اساسا براي مردان حرف زدن و صحبت كردن، مهارت مهم، حياتي و اساسي مغز به حساب نمي‌‌آيد! اين فعاليت مربوط به نيمكره چپ مغز مي‌‌شود و منطقه خاصي ندارد. بررسي‌ها و پژوهش‌هاي انجام‌شده در افرادي كه ناحيه چپ مغزشان دچار آسيب‌ديدگي شده، نشان مي‌‌دهد كه بيشتر اطلاعات كلامي و گفتاري مردان در عقب نيمكره چپ و بيشتر اختلالات كلامي و گفتاري زنان در جلوي نيمكره چپ رخ مي‌‌دهد! بررسي پژوهشگران نشان داده كه تقريبا تمام نيمكره چپ مردان هنگام صحبت كردن فعال مي‌‌شود تا مركزي براي سخن گفتن پيدا كند ولي موفقيت چنداني حاصل نمي‌‌كند به همين دليل مردان در صحبت كردن توانمند نيستند.
براي اين‌كه شما را با اين موضوع بيشتر آشنا كنيم، به يك مثال كه البته واقعيت هم دارد، اشاره مي‌‌كنيم. زماني كه مردان دور هم جمع مي‌‌شوند تا به عنوان مثال يك مسابقه فوتبال را با هم ببينند، تنها صحبت‌هايي كه ممكن است بين آنها رد و بدل شود، اين است كه: آن چيپس را بياور، تخمه را بده بخوريم، غذا سفارش بده، يك نوشيدني خنك بياور و... حال اگر بخواهيم همين مثال را در مورد زنان به كار بگيريم، مشاهده خواهيم كرد كه وقتي زنان براي ديدن يك برنامه تلويزيوني يا يك فيلم تماشايي دور هم جمع مي‌‌شوند، شايد به جرات بتوان گفت كه ديدن آن فيلم يا برنامه تلويزيوني، تنها بهانه‌اي بيش نمي‌‌تواند باشد و تنها دليل صحبت كردن با هم و لذت بردن از آن لحظات است!
حال خودتان قضاوت كنيد كه آيا اين مقوله در شما و همسرتان و نيز ساير دوستان و آشنايان صدق مي‌‌كند يا خير؟!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:56 توسط آشنای غریب و تنها |


 

مجردی را دوست دارید یا متاهلی؟

در بین ما هنوز افرادی وجود دارند که مجردند و ترجیح می دهند هر چه زودتر تشکیل خانواده بدهند، اما در این بین هستند اشخاصی که ترجیح می دهند همچنان مجرد بمانند و یا دیر تر ازدواج کنند. باید اشاره داشت در بیشتر افرادی که تشکیل خانواده می دهند میل به ازدواج احساس می شود، یعنی زمانی که این احساس در آنها به وجود آمد تشکیل خانواده می دهند... حال شاید شما بپرسید، این نیاز را چگونه باید در وجود خودمان بشناسیم تا ازدواج کنیم... آیا اصلاً چنین احساسی در ما به وجود می آید یا نه؟ تست های زیر را پاسخ دهید تا متوجه شوید که در وجودتان چنین میلی دارید یا خیر؟

1- آیا زمانی که مادر و پدری را به همراه فرزند کوچکشان می بینید، غبطه می خورید؟
الف) بله ب) خیر ج)گاهی اوقات
2- آیا زمانی که یک زوج جوان را در حال خنده می بینید، افسوس می خورید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
3-آیا همچون گذشته از اوقات تنهایی تان لذت می برید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
4- زمانی که در جمع دوستان متاهل هستید،به خود می گویید که ای کاش من هم متاهل بودم؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
5-آیا شده که تا به حال حضور شخصی از جنس مخالف، شما را دگرگون کند؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
6- آیا تا کنون به این موضوع فکر کرده اید که تنهایی دیگر بس است؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
7-آیا تا کنون برایتان پیش آمده که شادی تان را بخواهید به کسی از جنس مخالف، انتقال دهید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
8- آیا شما موسقی های آرام گوش می دهید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
9- آیا شده زمانی که پشت ویترین یک فروشگاه هستید، احساستان به شما بگوید برای کسی هدیه ای بخرید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
10- آیا رنگ زندگی برای شما تغییر کرده است؟ امیدواریم که حضور شخصی زندگی تان را دگرگون کند.
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
11- آیا شده در چند ماه اخیر، لبخند فردی، امید را در دلتان زنده کند و نگاه شما به زندگی تغییر کند؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
12- زمانی که پدر مادرتان می گویند، دیگر زمان ازدواج فرا رسیده است، اخم نمی کنید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
13- آیا به تازگی در خیالتان مراسم خواستگاری را مرور می کنید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
14- آیا اخیرا برایتان پیش آمده عاشق کسی شده باشید، اما حجب و حیا اجازه ندهد، آن را با او در میان بگذارید؟
الف)بله ب)خیر ج)گاهی اوقات
نتیجه:
اگر از 14 پرسش بالا به ده گزینه پاسخ بلی داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج در وجودتان احساس شده است و اگر به ده گزینه پاسخ خیر داده اید، به این معنی است که نیاز به ازدواج هنوز در وجودتان احساس نشده است و اگر به هفت گزینه پاسخ گاهی اوقات داده اید به این معنی است که هنوز سر در گم هستید و نمی دانید که باید ازدواج کنید یا نه، همچنان مجرد بمانید.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:1 توسط آشنای غریب و تنها |


روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی،به ابتذال می کشند، عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند،در پیری می پژمرند،سرابها زود پایان می گیرند اما روح های بزرگ  و سرمایه دار که گنجینه های بی شمار در خود پنهان دارند،روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند ، روح هایی که امانتدار خدایند و همانند خدا و مسجود ملائک...اینان در "نیل" در " وصال" در "کام" به رکود نمی افتند،نمی پوسند،عفونت نمی گیرند.احساس هایی که همچون طلایند،از آرامش،از ماندن زنگ نمی زنند،روح های مسی،آهنی،حلبی،گوشتی،مردابی....چنینند!

دکتر علی شریعتی

 

تکبر کردن با افراد متکبر ، خود عین تواضع است! حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:19 توسط آشنای غریب و تنها |


برزیل 

 

پاریس

 

آبشار نیاگارا

 

 

تورنتو 

 

 

لندن


 

سنگاپور

 

تهران

 

واااااااای ... شرمنده! برقها رفته

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:42 توسط آشنای غریب و تنها |


برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زیر اعلام می شود :

امریکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافیک ، 2 ساعت تفریح

 ناسالم  ، 2 ساعت تماشای تلویزیون ، 2 ساعت کار با اینترنت

فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خیابان ، 4 ساعت کتاب

 خواندن ، 2 ساعت حرف زدن علیه تلویزیون ، 2 ساعت خندیدن

ایتالیا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2 ساعت

 خیابان گردی

آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات

 تلویزِیونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفریح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی

 کاسترو

عربستان سعودی و کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس : 5 ساعت تفریحهمراه با غذا

 خوردن , نیم ساعت سر زدن به کارگرهای هندی در مغازه ,  4 ساعت غذا خوردن همراه با

 تفریح و خرید در خیابان ، 10 ساعت خواب , 4 ساعت و نیم تمپک زدن و رقصیدن همراه با غذا

 خوردن .

مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشیدن قلیان ، 2 ساعت گوش کردن به ام

 کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فیلم ، 2 ساعت

 جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خیابان

پاکستان : 4 ساعت کار غیر مجاز ، 8 ساعت خواب در حین کودتا ، 8 ساعت اعتراض علیه کودتا

 ، 4 ساعت فرا ر از دست پلیس

ایران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافیک ، 1 ساعت کار  ،3

 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فلسفه و سیاست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:18 توسط آشنای غریب و تنها |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:54 توسط آشنای غریب و تنها |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:45 توسط آشنای غریب و تنها |


دانشجوئی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند ، به خاطر پروژه ای

که انجام داده بود ، جایزه اول را گرفت.

او در پروژه از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت

یا حذف ماده شیمیایی " دی هیدروژن مونوکسید " را امضا کنند و

دلایل خود را اینگونه عنوان کرده بود :

1 – مقدار زیاد این ماده باعث استفراغ میشود.

2 – یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

3 – در حالت گاز ، بسیار سوزاننده است.

4 – استنشاق تصادفی آن سبب خفگی است.

5 – باعث فرسایش اجسام میشود.

6 – حتی روی ترمز ماشین ها اثر منفی دارد.

و .......

43 نفر از این افراد ، دادخواست را امضا کرده بودند و 6 نفر علاقه ای

نشان ندادند. تنها یک نفر فهمیده بود که منظور از این ماده همان " آب

" است!!!!!!!!

عنوان پروژه این بود :

چقدر زود محکوم می کنیم !!!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:49 توسط آشنای غریب و تنها |


 لیلی گریه کرد...

لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد.ساده...بی تاب...بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم...بی من می میری...
لیلی
گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من...مرگ مجنون...پایان زندگی ام را عوض میکنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است...اشک دریاست...دریا تشنگی است و من تشنگی ام...تشنگی و آب.پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی
گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید.

. خدا خندید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:34 توسط آشنای غریب و تنها |


+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:20 توسط آشنای غریب و تنها |


دردهای من٬

جامه نیستند تا ز تن در اورم

"چامه و چکامه " نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

                                 تا ز "نای جان" بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                                      درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

                                                   درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                                               زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد هاست

درد های آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

                                در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

                   با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

 رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

                          درد هم شنفته است

 پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد٬ حرف نیست

درد٬ نام دیگر من است

                                           من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟

 آه ای خدا به داد ما نمی رسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:22 توسط آشنای غریب و تنها |


صدای پای پرندگان را می شنوی؟ . . .

من می شنوم. . .

پرندگانی مست و خوشحال که در آسمان آبی رنگ شهرمان به پرواز در می آیند .خوب که دقت می کنی

در زمان اوج گرفتن گویی با حرکات موزون خود می رقصند!!!!

بالها را می گشایند و نغمه خوان و مست از باده ی عشق پرواز می کنند.

نمی دانم !!!!ولی شاید  آنها هم غمی در دل دارند که بالاجبار در ورای نقابی از خوشحالی پنهانش

می کنند...

هر روز ساعات متمادی از اوقاتم صرف چشم دوختن به آسمان میشود.

از دیدن پاکی و یک رنگی این سقف آزاد و رها از خود بیخود می شوم و برای چند لحظه هر آنچه که از درد

و محنت مهمان دارم تنها می گذارم. . .

ولی مگر تا کی و چقدر می توان به آسمان چشم دوخت؟

تا کی و چقدر می توان پنجره را گشود و نسیم و باد بهاری را میزبان بود؟! . . .

گاه به این می اندیشم که ای کاش من هم می توانستم آزاد و رها پرواز کنم.

چه در ظاهر عقاب چه بلبل و یا حتی کلاغی پیر و تنها و خسته. . .

می خواهم پرواز کنم.. .دیگر مهم نیست کیستم و در کجام. . .

دلهره ای شیرین بر دل دارم که حکایت از یک عشق جاودان و شیرین می کند. . .

فکر نمی کردم بنده های گنه کار هم اجازه ی ورود به وادی پر شور عاشقان را داشته باشند. . .

ولی اکنون در این دیار مسافری بی همسفر و بی توشه ی راهم.

به ملاقات من آی . . .!

در این دیار که سرشار از حجم تهی تنهایی است گاه به گاه دلم پرواز می کند به کوی یار...

                                               و بر بامگاه سرایش فرود می آید

   ولی صد افسوس که پنجره ی این خانه ی امید بسته است . . .

                    شاید من نمی توانم عبور کنم شایدم برای من بسته است و شاهراه دیگریست. . .

  وای از این فکر سنگ . . .

                  فغان از این دچار شدن و سردرگمی. . .

باز این دل اسیر و گرفتار بی یار و دیدار بازگشت و باز با من دیوانه سر ناسازگاری دارد. . .

                      دل گرفتار!!!

 عقل قهر کرده  . . .

                    تو فرمان ده که مشتاقم به طاعت و بندگی ات . . .

پی نوشت:خواستم بگم حالا دیگه درگاه یار فقط و فقط رو به من گشوده میشه.یار به یاری شتافته

 تا خانه ای بنا کنیم که سنگ بنایش عشق باشد و شور.

این عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق                               

                           همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگی خواهد شد              

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:22 توسط آشنای غریب و تنها |